خداوندا، اگر نداشتن،ذلیل داشتنم می کند ، ندارم کن .
خداوندا ، اگر کاشتن اسیر چیدنم می کند ، بیکارم کن .
خداوندا ، اگر به لحظه غفلتی افتادم ، پیش از سقوط هوشیارم کن .
خداوندا ، اگر اندیشه خیانت به یاران و دوستان در سرم افتاد بر سردارم کن .
خداوندا ، اگر لحظه ای رنج بیماران از سرم بیرون رفت ، سخت بی ترحم بیمارم کن .
خداوندا ، به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته حسرت نخورم ،مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نشوم .
خداوندا تو چگونه زیستن را به من بیاموز ، خود چگونه مردن را خواهم آموخت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:19  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 21:20  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 11:57  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:34  توسط فاطمه
|




زندگي زيباست، نه در رويا

بوسه زيباست، نه براي هوس
پرنده زيباست،نه براي قفس
دوست داشتن زيباست
نه براي لمس كردن

بلكه براي حس كردن.
...........................................................................................................................................
به نام خالق عشق و زيبايي
يار اومده
چي چي آورده ؟
نور و صفا
با صداي چي ؟
با صداي عشق
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم


+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:23  توسط فاطمه
|
از « گلدامایر » نخست وزیر اسبق رزیم وحشی پرسیدند بدترین و بهترین روز عمر سیاسیت چه روزهایی بوده ؟
پاسخ داد :" بدترین و شوم ترین روزعمرم روزی بود که مسجد الاقصی را به آتش کشیدیم . و بهترین روز عمرم فردای روزی بود که مسجد را به آتش کشیدیم ."
پرسیدند دلیل چیست ؟
گفت :" روزی که مسجد الاقصی را به آتش کشیدیم از وحشت و ترس اینکه مسلمانان دنیا همه ما را قلع و قمع کنند و همه ما را به دریا بریزند به خود میلرزیدیم .
و بهترین روز عمرم فردای آن روز بود که دیدیم حتی نفسی از کشورهای مسلمان برای اعتراض به ما در نیامد .
"
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:50  توسط فاطمه
|
حکایتی از ذوالنون مصری
نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی.
یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن".
انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند".
شیخ گفت: "پیش فلان جوهری بر تا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
حکایتی از بایزید بسطامی
نقل است که شیخ را همسایه ای گبر بود و کودکی شیرخواره داشت و همه شب از تاریکی می گریست، که چراغ نداشت.
شیخ هر شب چراغ برداشتی و به خانه ایشان بردی، تا کودک خاموش گشتی.
چون گبر از سفر باز آمد، مادر طفل حکایت شیخ باز گفت. گبر گفت: "چون روشنایی شیخ آمد، دریغ بُوَد که به سر تاریکی خود باز رویم".
حالی بیامد و مسلمان شد.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:9  توسط فاطمه
|
گم شدم در خود چنان كز خویش نا پیدا شدم
شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم
سایه ای بودم زاول بر زمین افتاده خوار
راست كان خورشید پیدا گشت نا پیدا شدم
ز آمدن بس بی نشان وزشدن بی خبر
گو بیا یك دم برآمد كامدم من یا شدم
نه ، مپرس از من سخن زیرا كه چون پروانه ای
در فروغ شمع روی دوست نا پروا شدم
در ره عشقش قدم در نه ، اگر با دانشی
لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون همه تن می بایست بود و كور گشت
این عجایب بین كه چون بینای نابینا شدم
خاك بر فرقم اگر یك ذره دارم آگهی تا كجاست
چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان
من ز تاثیر دل او بیدل و شیدا شدم
نمونه ای از نثر عطار از "تذکرة الاولیاء"
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:8  توسط فاطمه
|
ای هجر تو وصل جاودانی اندوه تو عیش و شادمانی
در عشق تو نیم ذره حسرت خوشتر ز وصال جاودانی
بی یاد حضور تو زمانی كفرست حدیث زندگانی
صد جان و هزار دل نثارت آن لحظه كه از درم برانی
كار دو جهان من برآید گر یك نفسم بخویش خوانی
با خواندن و راندم چه كار است؟ خواه این كن خواه آن ، تو دانی
گر قهر كنی سزای آنم ور لطف كنی سزای آنی
صد دل باید بهر زمانم تا تو ببری بدلستانی
گر بر فكنی نقاب از روی جبریل شود به جان فشانی
كس نتواند جمال تو دید زیرا كه ز دیده بس نهانی
نه نه ، كه به جز تو كس نبیند چون جمله تویی بدین عیانی
در عشق تو گر بمرد عطار شد زنده دایم از معانی
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 8:6  توسط فاطمه
|
او يک ديوانه بود
يه ديوانه آزاد از قيد بند دنيا يه روز از جايي كه هيچ كس نمي دونست كوجاست اومد..
اون تا موقع برگشتش از خيلي جا ها گذشت كه من امروز مي خوام خاطراتشو براتون بنويسم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:50  توسط فاطمه
|
بادل تنگ به سوی توسفربايدکرد
ازسرخويش به بتخانه گذر بايد کرد
پير ما گفت زميخانه شفا بايد جست
از شفـا جـستن هر خانه حذر بايد کرد
آنکه ازجلوه رخسارچوماهت پيش است
بــی گـمـان مـعـجـزه شـق قـمـر بايد کرد
گــر در مـيـکـده را پـيـر بـه عـشـاق گـشـود
پـس از آن آرزوی فــتــح و ظـفــر بــايــد کــرد
گردل ازنشئه می دعوی سرداری داشت
بـه خـود آيـيـد کـه احـسـاس خطر بايد کرد
مژده ای دوست که رندی سر خم را بگشود
بــاده نـوشـان لـب از ايـن مـائـده تـر بـايـد کرد
در ره جـسـتـن آتــشـکــده ســر بــايــد بــاخـت
بــه جــفــا کــاری او سـيــنــه سـپــر بــايــد کـرد
ســر خــم بــاد ســلامــت کــه بــه ديــدار رخــش
مــســت ســاغـــر زده را نــيــز خــبـــر بــايـــد کــرد
طــره گـيــسـوی دلــدار بــه هـر کــوی و دری اسـت
پـس بـه هـر کــوی و در از شـوق سـفــر بــايــد کــرد
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:35  توسط فاطمه
|
عـاشقم عـاشـق و جز وصل تـو درمانش نيست
کيـست کاين آتـش افـروختـه در جانـش نيست
جز تو در مـحفـل دلـسـوخـتـگان ذکـری نيست
اين حديثی است که آغازش وپايانش نيست
راز دل را نــتـوان پـيـش کـسـی بـاز نــمـود
جزبردوست که خودحاضروپنهانش نيست
با کـه گـويم که بـجز دوست نبيند هرگز
آنکه انديشه و ديدار بـفرمانش نيست
گوشه چشم گشا بر من مسکين بنگر
ناز کن ناز که اين باديه سامانش نيست
سـر خــم بــاز کـن و سـاغـر لــبــريـزم ده
کـه بـجز تو سر پيمانه و پـيـمـانـش نيست
نـتــوان بـسـت زبـانـش ز پــريـشـان گــوئـی
آنـکـه در سـيـنـه بـجـز قـلب پريشانش نيست
پــاره کــن دفـتـر و بـشـکـن قـلـم و دم ، در بـنـد
که کسی نيست که سرگشته و حيرانش نيست
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:33  توسط فاطمه
|

عاشقان صدر نشينان جهان قدسند سر فراز آنكه بدرگاه جمال تو گدا است.
امام خمینی/ره
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 7:9  توسط فاطمه
|



امام خمینی (ره) و آیة الله خامنه ای(11)
|
آیت الله خامنه ای بسیار مورد توجه حضرت امام قرار داشت و امام خمینی او را از دوستان متعهد خود و بازوی توانای انقلاب اسلامی می دانست و در جواب نامه آیت الله خامنه ای چنین مرقوم فرمود:
..اینجانب [امام خمینی ره ] که از سال های قبل از انقلاب با جنابعالی [ آیت الله خامنه ای] ارتباط نزدیک داشته ام و همان ارتباط بحمد الله تعالی تا کنون باقی است، جنابعالی را یکی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می دانم و شما را چون برادری که آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می کنید، می دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید که چون خورشید روشنی می دهید.[1]
چنانچه خلف صالح امام خمینی ره نیز با ارادتی کامل به امام، انقلاب اسلامی را بدون نام امام خمینی ره ناشناخته می داند:
..انقلاب اسلامی، بی نام خمینی، در هیچ جای جهان شناخته نیست چرا که آغازگر زمزمه انقلاب اوست و هم اوست که آن را در لحظات سخت و دشوار رهبری کرده و از تنگناها گذرانیده و از انقلاب اسلامی مردم ایران، پدیده ای عظیم و اسوه ای جهانی پدید آورده است... او احیاء کننده بینش دینی و برافروزاننده شعله ی ایمان و آفریدگار عظیم ترین حماسه ی مردمی دوران ماست.[2]
... امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است، نام او پرچم این انقلاب و راه او راه این انقلاب و اهداف او اهداف این انقلاب است.[3]
این نمایه با 12 مطلب این ارتباط محکم و نزدیک رابیان می نماید.
[1]صحیفه نور، ج 20، ص 173، 17/11/66، به نقل کتاب سخن آفتاب، ص 260.
[2]صحیفه نور، ج 1، مقدمه حضرت آیت الله خامنه ای، به نقل از کتاب سخن آفتاب.
[3]پیام مقام معظم رهبری به مناسبت سالگرد رحلت امام خمینی ره، 10/3/69، به نقل از کتاب سخن آفتاب، ص 206. |
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 17:57  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:55  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:33  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:18  توسط فاطمه
|
امیر حسین صدیق نیشابوری (بازیگر سینما و تلویزیون)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:38  توسط فاطمه
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط فاطمه
|
آرامگاه عطار و کمال الملک در نیشابور


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:24  توسط فاطمه
|